Scan barcode
A review by armina_salemi
چشم گربه by Margaret Atwood
4.0
میگوید: «پس بهنظر شما اینکه یه مرد زیر پروبال آدمو بگیره، مایهی خفت نیست؟»
میگویم: «زنا مدام زیر پروبال مردا رو میگیرن. حالا اگه این وضعیت یهکم برعکس بشه، چه ایرادی داره؟»
کتابهای مارگارت اتوود دقیقاْ شخصیتی مثل خودش دارند: روایتی از فمینیسم، ولی نه خشمآلود، نه سرخورده و آلوده به نفرت، نه با عطش له کردن جنس دیگه زیر پاش، که با رؤیایی عمیق و محکم؛ با ایمان، در جستجوی برابری و نه برتری. چیزی که خود جنس مؤنث رو از فمینیستهای افراطی منزجر میکنه همین تلاششون برای لگدمال کردن «دیگران»ایه که جزو اونها نیست. فریادیه که داره میگه: «به من توجه کن، چون زن هستم!» در حالی که باید فریاد بزنه: «به من توجه کن، چون انسان هستم. چون مثل توام. با من رفتار برابری داشته باش. من رو به خاطر افکارم تحسین کن، یا به خاطر افکارم ازم متنفر شو.» و نه به خاطر جنسیتم. همونقدری که خوار کردن شخصی به خاطر جنسیتش برای من زنندهست، بالا بردنش به خاطر جنسیتش هم حال منو به هم میزنه.
و این خطیه که همیشه توی کارهای مارگارت اتوود لحاظ شده. دقیقاً اوایل کتابه که نقاش (خانم) توی مصاحبهش با خبرنگار میگه اگه از کارام خوششون میاد، به خاطر این نیست که زنم، از کارام خوششون میاد، همونطور که اگه از کارام بدشون بیاد به خاطر این نیست. زیبایی تمام کتاب همینه، که زن راوی تمام مدت در تقلا برای پیدا کردن هویت خودشه، که همه اصرار دارن به جنسیتش گره بزنن. فریادیه که بین ورقهای کتاب شنیده میشه: «من یه دختر نیستم. من یه زن نیستم. من، منم!»
فارغ از این... چیز دیگهای توی روایت مارگارت اتوود وجود داره که آدمی رو مجذوب میکنه و دنبال خودش میکشه. جزئیات ظریف. پازلی که به آرومی، قطعهای اینجا و قطعهای اونجا کنار هم قرار میگیره. اگر کلمهای رو نخونی، اگر از روی توصیفی بپری، چه بسا نیمی از کتاب و اشاراتش رو از دست بدی. روایت هنرمندانه، دقیقاً به هنرمندی پیرزنی که در آرامش نشسته و داره بافتنی میبافه. یکی رو. یکی زیر. رج پشت رج.
و در نهایت، شاهکار.